|
شهیدان را مرده نپندارید...آنها زنده اند نگاهی به زندگی شهدا و رزمندگان اسلام...معرفت آنهاو قصه ی سفرشان
| ||
|
1)دوتا از بچه های گردان،غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های می خندیدند.گفتم:"این کیه؟" گفتند:"عراقی"گفتم:"چطوری اسیرش کردید؟"می خندیدند.گفتند:"از شب عملیات پنهان شده بود،تشنگی به اش فشار آورده بود.با لباس بسیجی ها آمد ایستگاه صلواتی شربت خورد و پول داده بود!"این طوری لو رفته بود.بچه ها هنوز می خندیدند. 2)پدرو مادر میگفتند بچه ای و نمی گذاشتند بروم جبهه.یک روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد،لباس های صغری خواهرم را پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه ی آوردن آب از چشمه زدم بیرون.پدرم که گوسفند هارو از صحرا می "بنی صدر!وای به حالت!مگه دستم بهت نرسه!"
3)بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود.آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید.صدای سوتی شنید و دراز کشید .آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود.برگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا.باز هم داشت تکرار میکرد که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است.موقع دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه و سوت میکشید!!!!!!!!!!!! [ 90/11/09 ] [ 10:21 قبل از ظهر ] [ پلاک ]
منطق شهید منطق ،منطق دیگری است؛شهادت برای این نیست که دشمن معلوب بشود.شهادت برای حماسه آفرینی و تزریق خون و حیات و نور بخشی به جامعه باید شهید بشود.یاران امام حسین(ع)در آن روز شهید شدند،تا شهادت ابا عبدالله(ع)جلال و شکوه بیشتری بیابد و شهادتش صدها وهزاران سال زنده بماند و مردم بیایند و گوش کنند و درس بیاموزند و روح بگیرند و به حرکت درآیند. خلاصه ای از کتاب دین و دوران/شهید مرتضی مطهری [ 90/10/28 ] [ 3:52 بعد از ظهر ] [ پلاک ]
کار شهید، تنها مقابله با شهید نیست،چرا که در این صورت خونش هدر رفته است،ولی خون شهید هیچ گاه به زمین نمی ریزد و هر قطره اش تبدیل به هزاران قطره گشته،در پیکر اجتماع وارد می شود.شهادت تزریق خون به پیکر اجتماع خاصّه اجتماعی که دچار کم خونی است،می باشد.بزرگترین خاصیت شهید،حماسه آفرینی است تا در ملّت هایی که روح حماسه،خصوصاٌ حماسه ی الهی مرده است،آن مردگی از نو زنده شود. اسلام همیشه نیازمند شهید است.چون همیشه نیازمند حماسه آفرینی و آفرینش های نو به نو است. فرازی از کتاب دین و دوران/شهید مرتضی مطهری [ 90/09/22 ] [ 12:35 بعد از ظهر ] [ پلاک ]
در زمین کربلا آزادی ام محدود بود این تنت غرق به خون، اما سرت مفقود بود ای اخا من را ببخشا گر نبودم قتلگاه چون تمام راه ها بر دیدنت مسدود بود [ 90/09/14 ] [ 7:21 بعد از ظهر ] [ پلاک ]
فرا رسیدن ایِّام محرم رو تسلیت عرض میکنم.پلاک [ 90/09/06 ] [ 12:36 بعد از ظهر ] [ پلاک ]
پیغمبر اسلام(صلی الله علیه و آله)فرمودند: بالا دست هر نیکوکاری،نیکویی دیگری است،تا وقتی که در راه خدا شهید شود،همین که در راه خدا شهید شد،دیگر بالا دست دیگر ندارد.(اصول کافی،ج2،ص348) [ 90/08/29 ] [ 10:56 قبل از ظهر ] [ پلاک ]
بعضی از اصطلاحات جبهه: اهل دل:شکمو اضافه کاری:نماز شب خوندن و تهجد دانشگاه امام حسین علیه السلام:جبهه جنگ تابلوی غیبت ممنوع:کسی که حتی دیدن او سبب تذکر و منع از غیبت است سیبل:کسی که همه او را می شناختند و نیاز به معرفی نداشت دستمال همه فن حریف:چفیه شیخ اجل:خمپاره 60 لشگر صلوات:لشگر27 محمد رسول الله صلی الله علیه وآله و سلم ستاره شناس:نماز شب خوان و شب زنده دار صافی:کسی که بدنش جراحت زیادی دارد وتیر وترکش زیاد خورده مرکب کربلا:تویوتا و کامیونهایی که بچه ها را به خط می بردند آب شنگولی:نوشیدنی های خوش طعم،کمپوت،ساندیس توالت فرماندهان و مسئولان:کاخ سفید سیفون:صدام آفتابه:تک اول [ 90/08/17 ] [ 10:18 قبل از ظهر ] [ پلاک ]
در مسائل كاري بسيار حسّاس، دقيق و نكته سنج بود وجدان كاري، مديريت و نظم ايشان چه در خانه و چه در بيرون ستودني بود. در همهي امور زندگي براي هر كسي كه از او كمك ميخواست يك مشاور دلسوز و آگاه بود و با آگاهي كامل وفادار به نظام جمهوري اسلامي بود. و بدون هيچ تعصّبي از ولي فقيه حمايت مي نمودند براي همهي صفاتشان شواهد و داستان به اندازهي 18 سال زندگي با ايشان دارم. ارادت خاصي به حضرت فاطمه زهرا(س) داشتند تمام ماههاي محرم و صفر را به نشانهي عزاداري مشكي ميپوشيدند حتي سالهايي كه نوروز با ماههاي محرم و صفر مصادف ميشد لحظهاي هم لباس مشكي را از تن شريفشان بيرون نياوردند هر سال شب تاسوعا نذري دارند ايشان با ارادت و شور و شوق خاصي تا صبح «حليم» درست مي كردند و با همان حال خسته و بدون هيچ استراحتي سركار ميرفتند انگشتري ايشان حرز امام جواد بود. وابستگي خاصي به اين حرز داشتند جالبتر اينكه روز تولد امام جواد به شهادت رسيد. هميشه به ياد غربت امامان در شهرستان محل خدمتش با تمام وجود تأسف ميخوردند. اقدامات عملي ايشان براي برپايي عزاداري و کتیبه ها و پرچمهايي كه از قم به محل خدمتش بردند و فيلمي كه دستهي كوچك عزاداري را خودشان ترتيب داده بودند. و مداح آن سربازي هست همه نشانهي به يقين رسيدن و اردتشان به اهلبيت بود. به طوري كه يك شب قبل از شهادت صحبتهاي تلفني شان گوياي اين بود كه به وي الهام شده فردا به شهادت ميرسند. بيدار باش نماز صبحش سورهي مباركه «واقعه» بود. بارها به اخلاق زيبايش غبطه خوردهام. خوش خلقي و دل بي كينهاش آيهي مباركهي « انّك لَعلي خُلقٍ عظيم» را برايم يادآوري ميكرد. سختي هاي زندگي هيچ گاه روحيهي شاد و اهورايياش را در هم نريخت مقّيد بودند كه هر سال ما را به پابوسي امام رضا ببرند چهرهي زيبا و نورانياش بعد از زيارت امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) ديدني بود زماني كه مرخصي ميآمدند با وجود انتظار و بي صبري بچهها براي ديدنش اول به زيارت حضرت معصومه ميرفتند سپس به منزل ميآمدند. شبهاي قدر انگار به زمين آمدن ملائك را به وضوح ميديد. يك سال قبل شهادتش كه شب قدر تا صبح مهمان حرم حضرت معصومه(س) بود نمي دانم كدامين فراز دعاي جوشن كبير دلش را لرزاند كه خداوند دعايش را مستجاب نمود و عاقبتش را به خير گرداند جز شهادت هيچ نوع مرگي برايش سزاوار نبود. به قول «حافظ»: « دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم» بخشندگي گذشت، عدالت وي زبانزد همهي كساني كه او را مي شناختند بود. باور كيند اغراق نميكنم. اخلاق او را با جان و دل چشيده اند ميدانند كه خدايي بود و يك انسان به تمام معنا بود حسودان و تنگ نظران هيچگاه نتوانستند فضايل و شرايط كاري مخصوصاً پيشرفتش را ببينند. شجاعت و ظاهر آراسته وقامت بلندش سرو قامتان شهداي كربلا را مجّسم ميكند. سرانجام همچون پيشواي غريبش از شهر و ديار دور شد و در شهرستان «دلگان» شجاعانه در برار اشرار ايستاد و در صبح روز بيست و سوم خرداد سال هزار و سيصدو نود مصادف با تولد امام جواد(ع) به شهادت رسيد و در روز بيست و پنجم خرداد نزديك به روز پدر در حالي كه فرزندان 15ساله و 14 ساله و مريم شش سالهاش بعد از دو سال و نيم منتظر آمدن پدر بودند تا روزش را تبريك بگويند با چشماني منتظر و گريان پيكر پاكش را از مسجد اعظم با همراهي جمع كثيري از مردم شهيد پرور قم تا گلزار تشييع كردند و به خاك سپردند. حُسن ختام شرح حال شهيد بزرگوار را جملهي مبارك امام حسن(ع) خطاب به برادر بزرگوارش امام حسين(ع) قرار مي دهم كه فرمودند: « لا يَوم كَيومِك يا اَبا عبدالله» اميدوارم بتوانيم ادامه دهندهي راهش باشيم. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
[ 90/08/03 ] [ 10:11 قبل از ظهر ] [ پلاک ]
شهر من دیده ام، تن های بی سر را به خاک سینه ها دیدم فراوان،چاک چاک آسمان، در چشم یاران تنگ شد مسجد و محراب از خون،رنگ شد سنگ و خاک جاده با خون شسته ایم زیر آوار،آشنایان جسته ایم این همه بیداد،آخر بگذرد زخم تیرو تیغ و خنجر بگذرد شهر من!ای شهر پر آوای درد ای نشان پایداری در نبرد! زیر هر گامی شقایق کاشتیم تا که این پرچم فرا افراشتیم قلب تاریخ زمینی شهر من! غرقه در خون این چنینی شهر من! حسین اسرافیلی
[ 90/07/26 ] [ 10:35 قبل از ظهر ] [ پلاک ]
شرح زندگاني سرهنگ شهيد «عليرضا همائي فصيح» فرمانده شهرستان «دلگان» را با عرض سلام و ارادت به پيشگاه مقدس امام زمان و مقام عظماي ولايت و با فرازهايي از زيات «ناحيه مقدسه» و «زيارت عاشورا» آغاز ميكنم و اعتقاد راسخ دارم كه ادعيه گوياترين حالات روحي و دروني انسان ها هستند و باعث تسكين آلام و رنجهاي خانوادههاي داغديده ميشود. السلام علي المَظلوم بِلاناصر سلام بر آن مظلوم بي ياور السلامُ علي المُحامي بلامُعين: سلام بر آن حمايت كنندهي بي ياور السلامُ علي الخَذّ التَّريب: سلام بر آن گونهي خاك آلوده السلامُ علي الشَّيبِ الخضيب: سلام بر محاسن به خون خضاب شده السلام عليك يا ثارالله وابن ثاره وَ الوِتر المَوتور: سلام بر تو اي خون الهي و پسر خون الهي و تك و تنها مانده. السلام عَلَيكَ و علي الارواح التي حَلَّت بِفنائِك: سلام بر تو و بر ارواح پاكي كه در آستانت فرود آمدند. سرهنگ شهيد عليرضا همائي فصيح فرزند حسينعلي فرماندهي شهرستان «دلگان» (استان سيستان بلوچستان) در چهارم خرداد سال هزارو سيصد و چهل و هفت در روستاي «شيرينآباد» همدان در خانوادهي مذهبي به دنيا آمد در چهار سالگي مادرش را از دست داد و پدر و اطرافيانش سرپرستي وي را برعهده گرفتند. پدرشان با داشتن زمين هاي زراعتي بسيار، علاوه بر كشاورزي مشكلات مردم را حلّ و فصل ميكردند. به اصطلاح «كدخداي ده» بودند به قول شهيد همايي «در خانه آنها به روي همه باز بود» تا اينكه در هفت سالگي به قم مهاجرت كردند و تحصيلاتشان را تا مدرك فوق ليسانس ادامه دادند. به عبارتي سال 1369 ديپلم گرفتند و سال 1373 ليسانس و سال 1387 مدرك فوق ليسانس دورهي چهاردهم «دافوس» را از دانشگاه علوم انتظامي اخذ كردند. در دورهي جواني به مدت 6 الي 7 ماه داوطلبانه بسيجيِ جبهه هاي جنگ بودند. در سال 1372 با خانوادهي فرهنگي و مذهبي آشنا شدند و با اين جانب كه هم اينك دبير آموزش و پرورش هستم ازدواج نمودند و ثمره اين ازدواج سه فرزند به نامهاي (مينا، محمد و مريم) ميباشد، بعد از اخذ ليسانس در منطقهاي به نام «پرندك» مشغول به خدمت بودند. به دليل رفت آمد روزانه و پدر سالمند و خانواده به قم منتقل شدند و رياست پاسگاه حاجي آباد «قنوات» و بعد از دو سال رياست كلانتري 13و 19 را بر عهده گرفتند. آن زمان يكي از اين كلانتري ها جزء آنهايي بوده كه جز شهيد همايي كس ديگري نميتوانست آن را اداره كند. تلاش شبانهروزي شواهد عيني و گواهي مردم دليل اين مدّعاست بعد از گذراندن دوره «دافوس» در سال 1387 به استان سيستان بلوچستان منتقل شدند يك سال در «خاش» سمت معاونت انتظامي و سال بعد در شهرستان دلگان سمت فرماندهي اين شهر را بر عهده داشتند در اين مدت دو سال و نيم به فاصلهي 30 يا 40 روز به مرخصي ميآمدند. دعاي هميشگي ايشان عاقبت به خيري بود. نماز اول وقت، به جا آوردن نماز غفيله يقين به معاد و معنويات و سختيهاي زندگي او را فردي مصمّم و مستقل بار آورده بود. روحيهي علمي و تحليلهاي كه از اوضاع سياسي داشتند بسيار مدّبرانه و منصفانه بود. آشنايان و فاميلها دورش حلقه ميزدند و با صداقت و فصاحت كلامشان همه وادار به سكوت ميشدند. ....... ادامه دارد..... [ 90/07/22 ] [ 8:32 بعد از ظهر ] [ پلاک ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||